فسقلو ,پنجره ,دونه ,برفا ,بیدار ,نگاه کردم

امروز صبح که چشم باز کردم، یاد دیشب افتادم. هوا بسیار سرد بود و بچه ها همگی دعا می کردند فردا(که می شود امروز) برف ببارد تا بتوانند برف بازی کنند. تک تک سلول هایم ذوق و دعایشان را لمس می کرد. می فهمیدم از جنس چیست. از جنس همان دعاهایی که من و همبازی دوران کودکی ام می نشستیم یک گوشه و التماس می کردیم: « خدایا تو رو خدا برف بباره.» آخر دیار ما بارانی است و بارانی...هر چندسال در میان یکهویی دانه دانه مروارید می نشیند بر زمین خدا و زمین دلها.

 از روی تخت به پنجره نگاه کردم. سراسر بخار بود و قطره های کوچک باران. احساس کردم زیادی همه جا روشن است. از جایم پریدم و با یک جهش خودم را به پنجره رساندم. بیایید یواشکی یک چیزی بهتان بگویم! من هنوز هم قد بچه های دبستانی برف را عاشقم و با دیدنش ذوق می کنم. با دیدن حیاط بزرگمان که اینگونه عروس شده بود لبخندم تا پهنای صورتم باز شد. به موبایلم نگاه کردم. ناردونه از آمدن برف گفته بود. جوابش را دادم.

خانه در سکوتی مطلق به سر می برد. همه خواب بودند و من بیدار... دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. رفتم سراغ فسقلو( ورژن دوم خواهر کوچیکه ی گندم بانو :دی) و گفتم: «پاشو فسقلو...پاشو برف اومده.» تا اسم برف را شنید از جا پرید و باهم رفتیم سمت پنجره. روی پا بند نمی شد. بر خلاف من همه را بیدار کرد و گفت: « پاشید برف اومده! برررف.» همه بیدار شدند جز فینگیل( خب من یک خواهر کوچولوی اگوری پگوری دیگر هم دارم :] )

کنار پنجره که ایستاده بودیم. فسقلو گفت: « این برفا مثل فرشته ن! نه آجی؟»

من: «اوهوم! خب تو برفا فرشته نشسته دیگه. منتهی ما نمی بینیمشون.»

فسقلو: « واقعنی؟»

من: « آره واقعنی! اسمشون برف دونه س.»

فسقلو: « وای چه خوب! برف دونه ها جونم برفا رو بریزین تو حیاط ما »

من: « دعا کن برف زیاد بباره که بریم برف بازی. »

فسقلو: « باشه دعا می کنم. آجی خدا چقدر مهربونه نه؟ »

من: « آره خیلی... »

منبع اصلی مطلب : حریری به رنگ آبان
برچسب ها : فسقلو ,پنجره ,دونه ,برفا ,بیدار ,نگاه کردم
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : برف دونه...