اینکه ,خاطر ,مدرسه ,تبریک ,کلاس ,روزای ,خاطر اینکه ,باورم نمیشه

1. روز تولد آدم نباید به هیچ وجه شبیه روزای قبلش باشه! چون می دونستم از تبریک و کادو و این جینگول پینگول بازیا خبری نیست پس تنها کاری که تونستم بکنم این بود که نرم مدرسه. بله...می تونید با نگاه سرزنشگری به این پست نگاه کنید و بگید نچ نچ! اما من همچنان دانش آموزی هستم که هیچ رقمه تو کتم نمیره روز تولدم برم مدرسه :)

2. ولی اینکه روز تولدت آدم های دنیای واقعیت ازت یادی نکنن جدا غم انگیزه! نه اینکه بگم چرا هیشکی به یادم نبود. نه! غم انگیزه اینکه می بینی معرفت آدما این همه نم کشیده که حتی یه پیام تبریک رو ازهم دریغ می کنن! اینجوری نباشیم :)

3. غزل جدیدی سرودم ولی نمی دونم چرا کپی بردارا به شعر یه شاعرتازه کار هم رحم نمی کنن!پس نمیذارمش :|

4. فردای روز تولدم رفتم مدرسه. بچه ها رو تخته منو( اونم با چه وضی) کشیدن و کیک تولد هم...تازه کیکش موز و گردو هم داشت:دی که یکهووو...زنگ دوم سوپرایزی رخ داد. صدام زدن که: حریر حریرستونی دفتر! :دی و من رفتم و دیدم مامان یه کیک با یه نایلون( شامل فندک و شمع و بشقاب و چاقو و چنگال) گرفته جلوم و خلاصه ذوق و تشکر و فلان...و اماااا...وقتی وارد کلاس شدم از دست و جیغ بچه ها حس کردم کلاس لرزید! در این حد از دیدن کیک ذوق کردن! و خب دست و رقص و ای وای نکنین توروخداهای منو و آهنگ خوندن مهری و اصن انگار نه انگار که ماه صفره :| و خب...خوب بود جدا...ممنون از معاونی که اومد و وقتی فهمید تولده تبریک گفت و زهرمارمون نکرد :))) سال آخر دبیرستان برخلاف انتظارم تعداد روزای خوبش داره زیاد میشه... و این خوب نیست...دلم نمیخواد هیچوقت دلتنگ روزای مدرسه بشم :)

5. میم.ر اولین کسی بود که ساعت 00:00 بامداد 23 آبان، بهم تولدمو تبریک گفت...مشهد بود...و امروز که برگشتن حتی برام کادو خرید. فقط برای من و مامانش اونم یه مدل و یه شکل :دی خب من انتظارشو نداشتم...و اینکه...بگذریم...فقط نوشتم که یادم بمونه...مهربون :)

6. من اصلا باورم نمیشه...باورم نمیشه دبیرتاریخ با سردرد شدید و سرماخوردگی شدیدتر و سرگیجه پاشد اومد مدرسه فقط و فقط به خاطر اینکه با ما کلاس داشت :| حتی می گفت دکتر بهم گفت برات گواهی می نویسم ولی من به خاطر شما قبول نکردم :| حالا جدا از اینکه به خاطر این همه مسئولیت پذیریش تحسینش می کنم و ازش به شدت ممنونم که اینقدر به فکرمونه باید بگم خب عزیز گرانقدر...ما راضی نبودیم با این وضع بیای سرکلاس و تازه امتحانم بگیری :/ والا! به همین برکت :|

7. من از اون آدمایی ام که اگه وسط خیابون بساط کتاب دست دوم فروشی ببینم بدو بدو میرم سمتش و با ذوق کتاباشو این طرف اون طرف می کنم...نه به خاطر قیمت ارزونش...به خاطر اینکه اون وسط مسطا کتابای خیلی خوب کمیابی پیدا میشه! امروز چشم هایش از بزرگ علوی(البته این کمیاب نیست :دی) رو خریدم. یکی دیگه از کتابایی که به چشمم خورد 1984 بود ولی نخریدمش چون نمی دونستم چجور کتابیه. می تونم نظرتونو راجع به این کتاب(اگر خوندید) بدونم؟ :)

8. چالش میزکار رو یادتونه؟ 

می تونید از اینجا به میز دلخواهتون رای بدید :) خلاصه دوستان میز من فراموش نشه :دی با تچکر :))

منبع اصلی مطلب : حریری به رنگ آبان
برچسب ها : اینکه ,خاطر ,مدرسه ,تبریک ,کلاس ,روزای ,خاطر اینکه ,باورم نمیشه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : حال ما را پراکنده بخوان یارا...