اینکه

من هیچ وقت در روزهایی که باران نم نم می بارد ماشین را به پاهای سالمم ترجیح ندادم...پیاده رفتم و همچنان می روم و تا وقتی بتوانم خواهم رفت...اینکه باران ببارد و تو بچسبی به ماشین تا مبادا اینکه خیس شوی از نظر من بی معنی ترین کار ممکن است...حالا فرقی ندارد آن همه حس خوب با دیدن سینمایی"کودک و فرشته" که از روزهای جنگ بود باعث بشود اشکم در بیاید و بعدتر که به وبم سر زدم دوباره یاد یکی بیفتم و قلبم هی مچاله شود و به روی خودم نیاورم...که الان حتی حس می کنم یک مشت غم فشرده تویش تلنبار شده که اینقدر سنگین است ... اینکه هر نا آشنایی می آید اینجا بدو بدو می روم آی پی ها را مقایسه می کنم تا بلکم او باشد... و هی ناامید می شوم...همه ی این ها به کنار و از قلب دردی که الان دارم بگذریم...هیچ...فقط خدایا شکرت...


+ چرا پیداش نیست؟چرا؟

+ این پست را اگر خواندید هیچ رقمه به پای عشق و عاشقی نگذارید...

+ چه حقیقت تلخی

منبع اصلی مطلب : حریری به رنگ آبان
برچسب ها : اینکه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : این پست حال خوبی ندارد...نخوانید!