مدرسه ,دقیقه ,ساعت ,عقربه ,گفتم ,خسته ,دانش آموز ,عقربه دارد

درست یادم نمی آید امروز صبح چه ساعتی بیدار شدم اما گنگ و مبهم گونه صدای مادر توی گوشم پیچید و چند دقیقه بعد که چشم وا کردم خانه غرق در سکوت بود و عقربه های ساعت موبایل 5:30 را نشان می دادند.خب شاید با خودتان بگویید: دِ! موبایل مگر عقربه دارد! :| خب مثلا من بگویم عقربه دارد چه می شود؟ :| خب الکی مثلا موبایل من عقربه دارد :| خلاصه که بعد از  صبحانه ی دانش آموز طورِ کاملی که خوردم ،آماده شدم و دِ برو که رفتیم! یعنی رفتم...آن هم کجااااا...سر قراااارررر :| جدا سرقرار رفتم باور نمی کنید؟ :| ابتدا سر چهارکوچه(بر وزن چهار راه) ایستادم و منتظر یار دیرین ماندم که دیدم نه آقا این دختر بیا نیست...رفتم دم در خانه شان...یک چند دقیقه ای روز اولی ما را علاف همی کرد و بعد با مادر و خواهرش بیرون آمدند...طبق معمول احوالپرسی و فلان...از زیر قرآن هم ردمان کرد حتی!من آخرین باری که از زیر قرآن رد شدم برمی گردد به سال دوم ابتدایی :| آن هم به زورِ من که به مامان گفتم:«چرا پارسال قرآن نگه داشتی خدافظی کردی امسال نمی کنی؟» یک همچین پررویی میشدم گاهی وقت ها :/ آخر من توی بچگی از آن سربه زیر های حرف گوش کنِ مامانی بودم که با آن قیافه ی ناز و دخترانه تا بعد از اذان توی کوچه با بچه ها فوتبال و قایم باشک بازی می کردم :| تازه  دوچرخه سواری که دیگر خوراک هر روزمان بود! یادش بخیر *_* دوچرخه را می گفتم یا مدرسه را؟ مدرسه را می گفتم...با ناردونه(خدایی اسم مستعار را حال می کنید؟ D: ) تقریبا چهل دقیقه را تا مدرسه پیاده رفتیم و چیز خاصی جلوی چشمم نبود جز اینکه خیابان ها مثل مهر هرسال پر از دانش آموز بود...وقتی رسیدیم به مدرسه...شاید باورش براتون سخت باشد!!! دم دروازه یک آقایی ایستاده بود بهمان شکلات تعارف می کرد! :)))) چه کارهای بعیدی نه؟ :)) هیچی دیگر...وارد حیاط شدم و بچه ها "استاد" گویان به من اشاره می کردند و نیش های شل شده و بای بای و از این قرتی بازی ها! البته در مورد "استاد" بگویم...به خاطر لطفی که خدا شامل حال من حقیر کرده و اندکی جوهر شعر و ادبیات و کامپیوتر ریخته توی وجودم بهم می گویند استاد! حتی من میتوانم قاطعانه بگویم یه دوسه تاشان اسمم را هم از یاد برده اند :/ خلاصه صف ایستادیم و یکی دو ساعت تمام مدیر و معاون و سایرین گوهرفشانی کردند! تقریبا گوش نمی دادم الا جایی که سرود ملی را زدند و پرچم آرام آرام بالا رفت و در نهایت به رقص در آمد...حس خوبی داشتم آن لحظه :) وارد کلاس شدیم و همه هم روز اولی درس دادند و به شخصه زنگ ریاضی تا دم افتادن از روی میز به علت خواب زیاد رفتم و برگشتم!ساعت 2 هلاک و خسته و کوفته و ماتم زده کل راه را تنها آمدم خانه و برای بار هزارم خودم را به خاطر دانش آموز بودنم لعنت کردم!مدرسه را...راه طولانی را...کفش های نویی که پشت پایم را زد و راه رفتنم درناک شده بود را...کیف سنگین را...خلاصه اعصاب نداشتم دیگر :| بعد نیم ساعت استراحت ناهار خوردم...تا همین چند دقیقه پیش که بیهوش شدم و نیم ساعتی خوابیدم قدر یک روز توی ساختمان کار کردن خسته بودم!خیلی خسته :( فردا یک امتحان کلی از منطق پارسال داریم و پسفردا هم عربی :| هنوز مدرسه شروع نشده امتحان ما شروع شد :| 

منبع اصلی مطلب : حریری به رنگ آبان
برچسب ها : مدرسه ,دقیقه ,ساعت ,عقربه ,گفتم ,خسته ,دانش آموز ,عقربه دارد
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : اندراحوالات روز اول مدرسه!