کنیم ,بیایید ,جهان ,اینکه ,بزنیم ,هایمان ,بگوییم چقدر ,لبخند بزنیم ,آمده است؟

ما آدم ها خیلی وقت ها خسیس می شویم...مثلا می دانیم با کارهای کوچکمان می شود دل یک آدم را شاد کرد و یک دانه ی کوچک شادی توی جهان کاشت اما با خساست تمام دریغ می کنیم.چه بر سرمان آمده است؟ چه بر سر آن طبع لطیف و نازک وجودمان آمده است؟ دنیا عوض شده؟ما عوض شده ایم؟ یا هردو...بیایید امروز به خودمان قول یک باغبانی تمام عیار بدهیم...بیایید توی جهان به اندازه ی "یک عالمه ی " کودکی هایمان دانه ی شادی بکاریم...بیایید عبوس بودن ها و اخمالو بودن های همیشگی مان را کنار بگذاریم و لبخند بزنیم...به آن رفتگر پیر لاغروی خسته که یکهویی چشمش بهمان می خورد...چه می شود اگر توی گرمای تابستان بهش یک لیوان آب یخ بدهیم تا آن ته ته های وجودش خنک شود...و یک خسته نباشید هم ببندیم تنگ این لیوان آب...شاید خستگی اش در نرود اما تو یقین بدار که آن دانه ی کوچک را توی دلش کاشته ای...بیا از امروز رنگی رنگی باشیم...به آن بچه کوچولوی تو خیابان که سرش را می چرخاند تا نگاهمان کند لبخند بزنیم...به گل های توی گلدان آب بدهیم و بهشان بگوییم چقدر دوستشان داریم...باور کن گل ها می شنوند...بیا گاه گاهی دوستت دارم ها را کادو پیچ کنیم و بپریم جلوی مادرمان...بیایید به مشکلاتمان بخندیم و از اینکه امروز هم نفس می کشیم از خدا تشکر کنیم...بیایید پاییز که شد غمگین نشویم و چشمانمان را ببندیم و از صدای خش خش برگ های زیر پایمان لذت ببریم...مگر نه اینکه همین یکبار قرار است زندگی کنیم؟ مگر نه اینکه عمر لحظه هایمان کوتاه است و خیلی زود دیر می شود؟ مگر نه اینکه این عمر به ابر نوبهاران ماند؟ پس بیا عاشق و دیوانه باشیم...بیا زیر باران به اوی لمیده بر تمام عاشقانه هایمان بلند بگوییم چقدر عاشقش هستیم... بیا پابرهنه روی خاک نم دارِ پس از باران قدم بزنیم و از پرستوها یاد کنیم...جهان را لمس کنیم...شمعدانی ها را...سکه های صد تومتی ته قلک سفالیمان را...چادرنماز مادر را...عینک پدربزرگ را...کتاب های دوست داشتنی مان را...باور کن رفیق...دنیا فقط و فقط یک بار مال من و توست...تنها یکبار...بیا توی این یکبار بودنمان ردپای احساس و مهربانی را از خودمان توی تک تک لحظه های جهان به جای بگذاریم...بیا من به تو از خوبی ها بگویم تو به فرزندت و فرزندت به به فرزندش و... می دانی رفیق...وقتی توی خاک رفتیم دیگر نمی توانیم برگردان بزنیم به لحظه هایی که قاه قاه خنده هایمان حتی دلِ فرشتگان توی آسمان را آب می کرد...پس بیا به قدر یک چای خوردنِ دوستانه عطر خوشبختی توی جهان بپاشیم...که نفس کشیدن در جهانی عطرآگین مثل لذت بوییدن عطر گلاب توی شله زردهای نذری مادربزرگ است...

منبع اصلی مطلب : حریری به رنگ آبان
برچسب ها : کنیم ,بیایید ,جهان ,اینکه ,بزنیم ,هایمان ,بگوییم چقدر ,لبخند بزنیم ,آمده است؟
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : بیا امروز را عاشقانه نفس بکشیم...